شمارهٔ ۱۵
جز هوای وصل تو در سر هوس نبود مراگر کنی پروای من پروای کس نبود مرا
بسته جان احرام کوی توست و قالب محملشجز دل نالان درین محمل جرس نبود مرا
مست می گردم به دور لعل تو در شهر و کویهیچ ترس از شحنه و بیم از عسس نبود مرا
دست می خواهم به پایت سایم و مالم به رویبیش ازین چیزی ز لطفت ملتمس نبود مرا
یک نفس می خواهم از لعل لبت در کار خویشلیک هرگز با تو حد این نفس نبود مرا
بعد دیرم گر دهی دشنام حالی بس مکنزانکه صد چندین به هر دم از تو بس نبود مرا
گفته ای هر دم رسد از جامیم شعری به دستچون کنم زین خدمتی به دسترسی نبود مرا