شمارهٔ ۱۲۵
خوبرویان جهان رسم وفا نشناسندقدر یاری و وفاداری ما نشناسند
جز ره عشق بتان راه دگر می جوینداهل تقلید که راهی به خدا نشناسند
پای تا سر همه دردند اسیران تو لیکچاره درد ندانند و دوا نشناسند
قاصدی محرم اسرار سراپرده توجز نسیم سحر و باد صبا نشناسند
چه درخشنده جبینی و فروزنده عذارکز مهت جز به کمر یا به قبا نشناسند
مشکبویی و سیه چشم بدانسان که تو راز آهوی چین و غزالان خطا نشناسند
زرق و سالوس تو جامی به خراسان شد فاشروی در مملکتی نه که تو را نشناسند