شمارهٔ ۱۲۶
بر دل عاشق چو زخم از نشتر خاری رسدزان گل راحت دمد چون از کف یاری رسد
چون به سیلی رانیم خواهم که دارم دیده پیشلیک ترسم کز مژه بر دستت آزاری رسد
برکسم نبود حسد جز آنکه چون خواهد دلشاز جمال چون تو دلداری به دیداری رسسد
محنت صاحبدلان باشد غرض چون در جهاننوبت خوبی همچون تو جفاکاری رسد
چون گرفت اکنون بر اقرارم به تو خاطر قرارزان چه غم دارم که کس را بر من انکاری رسد
کوی تو بیمار جای شهر را ماند که چونبگذرم بر وی ز هر سو ناله زاری رسد
جامی است آن با سگانت می کند عرض نیازگر به گوشت نیم شب آهسته گفتاری رسد