گنج

شمارهٔ ۱۱۶

چو ترک سرکشم بر عزم میدان پشت زین گیردچو گوی اندر خم چوگان سر مردان دین گیرد
به کس چون خلعت وصلش پسندم کز حسد میرماگر خاکش ببوسد دامن و باد آستین گیرد
کله چون کج نهاده لب می آلوده برون آیدبه یک عشوه ز شاهان جهان تاج و نگین گیرد
ننالم گر خورم صد تیر بر جان از کمان اوندارم تاب آن کز من خم ابروش چین گیرد
ز نورسته خطش گرد شکر مردم معاذاللهز روزی کش غبار مشک گرد یاسمین گیرد
من بیخواب هر شب آستانش را کنم بالینبه قصد آنکه آنجا شایدم خواب پسین گیرد
خط سبزش به بالای لب نوشین به آن ماندکه طوطی رنگ پرهای مگس در انگبین گیرد
به هر محمل چو مجنون غیر لیلی کس نمی بیندچه دور از وی اگر دنبال هر محمل نشین گیرد
گیاه درد و غم را بیخ گردد رگ رگ جامیچو با اندوه هجران جای در زیر زمین گیرد