گنج

شمارهٔ ۱۱۵

ز بس آه غمت زین جان آتشناک خواهم زدز دود آه شبگون خیمه بر افلاک خواهم زد
چو آیی از سفر تا گیرمت بی پیرهن در برز شوق تو گریبان تا به دامان چاک خواهم زد
به سر خواهم ز جورت خاک کردن چون کنی جلوهبدین حیله به چشم اهل غرض را خاک خواهم زد
چو تو زهرم دهی جانا طبیبم گو میا بر سرکه سنگش بی لبت بر حقه تریاک خواهم زد
ز خاشاک است گلبن خرمنی گر با رخت لافدبه جای گل ز آهش شعله در خاشاک خواهم زد
پس از کشتن به خاکم گر سواره بگذری روزیز زیر خاک دستت در خم فتراک خواهم زد
چو جامی دفتر نام بتان خواهد ز من نامترقم در وی بت خوانخواره بی باک خواهم زد