شمارهٔ ۱۱۷
چون صبا شانه درآن طره خم در خم زدسلک جمعیت شوریده دلان برهم زد
تار هر موی کز آمد شد آن شانه گسستبا رگ جان من آن را گرهی محکم زد
تا ز راهت ننشیند به رخ غیر غبارهر دمش چشم من آب از مژه پرنم زد
وصل تو ملک سلیمان بود و لب خاتملب تعظیم خوش آن کس که بر آن خاتم زد
کعبه میخانه بود چشمه زمزم خم میکفن خویش خوش آن زنده که بر زمزم زد
گر به دور لب جانبخش تو بودی عیسیبا وجود تو نیارستی از احیا دم زد
عیش پابوس تو تا یافت به عالم جامیپشت پا بر طرب و عیش همه عالم زد