گنج

شمارهٔ ۱۱۰

پریوشی که به رخ رسم دلبری داندسگ خودم شمرد و آدمیگری داند
نهان ز چشم کسان گفتمش به سوی من آیبه خنده گفت که این شیوه را پری داند
چو دم ز بندگی او زنم ز آتش غمگدازشم دهد و بنده پروری داند
رعایت حق صحبت کسی تواند کردکه عیبنا کی یاران هنروری داند
ز سیم عارض او دور عاشق مفلسکه کرده رخ چو زر آن را ز بی زری داند
به تاج دولت عشق آن گدا سرافرازدکه دولتی که نه عشق است سرسری داند
غزل به وصف بتان عادت است جامی رااگرچه قاعده مدح گستری داند