گنج

شمارهٔ ۱۱

سر چو ز جیب برزنی جلوه بامداد راصبح دمد به روی تو حرز «و ان یکاد» را
زاده خاک این درم بر در دیگرم مرانداغ مفارقت منه بنده خانه زاد را
تا به سواد دیده کس جا نکند بغیر توگریه به سیل خون دهد مردم این سواد را
نامه رسد چو از منت روی رقیب سنگدلکن به سواد آن سیه تجربه المداد را
داد ندادی‌اَم چو دین بردی و داد خواستموه که فروگذاشتی شیوه دین و داد را
راه سفر گرفتی و آگه ازان نکردیمآه که درنیافتم دولت خیر باد را
هست مراد هر کسی چیز دگر درین جهاننیست مراد غیر تو جامی نامراد را