گنج

شمارهٔ ۱۰

بر طرف رخ نهادی آن جعد مشکسا راچون شب سیاه کردی روز سفید ما را
بویت به هر مشامی حیف است اگر توانمسوی تو ره ببندم آمد شد صبا را
بعد از هجوم هجران بی دولت وصالتباز آمدن چه امکان صبر گریز پا را
از لعل تو ز چشمم شد خون دل روانهبس رازها که گردد از باده آشکارا
دارد رقیب با من دندان زنی به کویتبا هم نزاع دیرین باشد سگ و گدا را
باشد بنای دولت بر همت گدایاناینست بر کتابه ایوان پادشا را
با صحبت که گیرم انس اینچنین که عشقتبیگانه ساخت با من یاران آشنا را
فریاد ازان معلم کآموخت در دبستانتاراج دین پیران طفلان دلربا را
جامی ز سفله طبعان کم شد صفای حالتکردی سفال تیره جام جهان نما را