شمارهٔ ۱۰۸
گهی که از درم آن ترک شوخ شنگ درآیدکمند دولتم از زلف او به چنگ درآید
اگر نه طعنه بیرونیان کند به دلش جاچرا به صلح چو بیرون رود به جنگ درآید
فتادم از دل سختش بلا رسید ز هر سومباد خسته دلی را که پا به سنگ درآید
خدنگ او به کمان جفت و من ستاده که تا کیبه سینه راحتم از زخم آن خدنگ درآید
به گبر پیشه بتی این دل رمیده فتادهچو آهویی که به سرپنجه پلنگ درآید
شکر ز خجلت لبهاش با هزار شکنجهز نیشکر چو نهد پا برون به تنگ درآید
ز نام و ننگ برآید به عشق جامی ازان بهکه در شمار اسیران نام و ننگ درآید