شمارهٔ ۱۳ - یک قصیده
نیست باران این که می بارد ز ابر نوبهارگوییا افلاکیان بر خاکیانند اشکبار
زین مصیبت کاوفتاد اهل زمین را می سزدگر بگرید آسمان بر حال ایشان زار زار
این همه خون کز دل پر داغ ما بر خاک ریختجای آن دارد که گل چون لاله روید داغدار
کرده است این غم سرایت در همه مرغان باغبر چمن بگذر که تا در نوحه بینی صد هزار
بادگویی داد بستان را خبر زین حادثهکز درختان از دم او رفت آرام و قرار
از خروش بلبلان بین غنچه را صد چاک جیبوز سرشک ارغوان بین جوی را پر خون کنار
پاره پاره چیست گل را سینه غرقه به خونگرنه زین ماتم خراشیده به ناخنهای خار
سربه زانو حلقه حلقه پشت درویشان دوتاستمانده در فکرند تا سرحلقه ایشان کجاست