شمارهٔ ۱۲ - یک قصیده
کو در ادراک حقایق نکته دانیهای اودر بیان نکته ها شیرین زبانیهای او
همت او گنج کنت کنز را مفتاح بودبود ازان گنج این همه گوهر فشانیهای او
بود شاه فقر لیک اصحاب را می داشت پاساز خطور غیر بر دل پاسبانیهای او
در طریقت بود سلطان وز دل ارباب فقرگامهای نفس راندن کامرانیهای او
ای که می گویی بگوی از وی نشان روشنمهست روشنتر نشان بی نشانیهای او
زندگانی چون مسیحا کرد با هر مرده دلساخت زنده عالمی را زندگانیهای او
بود شمع جمع پیران جهان ناتافتهپرتو الشیب نوری بر جوانیهای او
در جوانی بود و پیری هم ممد رهروانکو چو اویی در جوانی پیر و در پیری جوان