گنج

شمارهٔ ۹۸۰

از سبزه بر گل خط می فزاییدل می فریبی جان می ربایی
هر دم چه آیی از دیده در دلخود را به مردم تا کی نمایی
شد عمرم آخر در جست و جویتای عمر رفته آخر کجایی
دور از تو جانم از تن جدا شدافغان ز دوری آه از جدایی
صد شعله از دل بر زد زبانهتا با غم تو کرد آشنایی
شد بر من آن سر روشن که باشددر آشنایی صد روشنایی
جامی مکن بس که از مهر خوبانچون با دل خود بس می نیایی