شمارهٔ ۹۷۹
گر بدانی که چها می کشم از درد جداییبه خدا با همه بیرحمی خود رحم نمایی
درد پرورد توام، من که و اندیشه درمانکاش صد درد دگر بر سر هر درد فزایی
دل بی حاصل ما را برت ای شوخ چه قیمتکه به یک عشوه اگر خواهی ازین صد بربایی
گرچه ما را نبود جای به خاک سر کویتشکر باری که تو جا کرده درون دل مایی
دل نه زانسان به کمند تو گرفتار شد ای جانکه توان داشت به تدبیر خرد چشم رهایی
بامدادان همه کس در پی مقصودی و جامیاشکریزان به سر کوی تو تا کی بدر آیی