شمارهٔ ۹۷۳
ای که در پرده به بازار جهان می آییما تو بودیم ازین پیش و تو اکنون مایی
سایه توست جهان بر عدم افتاده و ماچشم آن سایه و در چشم تویی بینایی
از کرم ساخته ای چشم جهان بین ما راتا به این چشم جهان را نظری فرمایی
گر نگهبان نشود گنج جهان را این چشمحاصل گنج به یغما ببرد یغمایی
شخص تو سایه تو چشم تو بینایی تورشته صد توست ولی بر صفت یکتایی
همه اعیان جهان روی تو را آینه هاستتا هر آیینه به آیین دگر آرایی
بنماییم تو را هم به تو افزون ز همهچون رخ خویش در آیینه ما بنمایی
دل شد از عشق تو جامی که حبابش فلک استباده بر جامی ازین جام همی پیمایی