گنج

شمارهٔ ۹۶۸

به کوی می فروشان خرده بینیبر آن آزاده می کرد آفرینی
که از چل ساله طاعت دست خود شستبه پای خم برآورد اربعینی
نگینی داشت جم کز یمن آن بودبه ملک انس و جن مسندنشینی
بیا ساقی که هر قطره می لعلبود در چشم ما زانسان نگینی
اگر دامان مقصودت به دست استبرافشان صوفیانه آستینی
غمش را سینه بی کینه بایدنروید این گیاه از هر زمینی
به کار خود مخوان ای شیخ ما راکه ما هم مذهبی داریم و دینی
گر آن ابرو شود محراب طاعتز سجده سوده گردد هر جبینی
ز خاص و عام جامی می کشد نازولی خاص از برای نازنینی