شمارهٔ ۹۶۷
ای فتنه چشم تو جهانیمی کن نظری به ناتوانی
پیوسته به قصد ما ز ابروتا گوش کشیده ای کمانی
هر کس برت آورد متاعیماییم و همین حقیر جانی
هستم سگکی بر آستانتخرسند ز تو به استخوانی
سررشته عشق کی توان یافتنایافته ازان میان نشانی
گر اشک چو در قبولت افتددر پای تو ریزمش روانی
شد جامی ازان دهان و عارضصاحب نظری و نکته دانی