شمارهٔ ۹۵۸
دارند جان و دل به تو هر یک تظلمیای پادشاه حسن خدا را ترحمی
عشاق را ز ناز و تنعم فراغت استنازی بکن که نیست ازین به تنعمی
آهسته ران سمند خدا را که در رهتصد سرفتاده بیش بود زیر هر سمی
گر می کنیم ناله ز شوق رخت مرنجکز شوق گل خوش است ز بلبل ترنمی
جامی به جان رسید ز بس گریه های تلخهرگز ندید ازان لب شیرین تبسمی