شمارهٔ ۹۵۷
ای باغ حسن را جمال تو خرمیچشم بد از تو دور که محبوب عالمی
حوری، بگوی بهر خدا، یا فرشته ایکین لطف و نازکی نبود حد آدمی
زخم تو را چه حاجت مرهم بود که آنشاید جراحت دل ما را به مرهمی
دل آن توست دمبدم از بهر بردنشعشوه چه می نمایی و افسون چه می دمی
گر چرخ را نماند وفایی چه باک ازانهرگز مباد جور و جفای تو را کمی
گمگشتگان بادیه محنت و غمیممشکل بریم ره به سر کوی بی غمی
جامی سگ تو را به غلامی نمی سزداو را چه حد آنکه کند با تو همدمی