شمارهٔ ۹۲۶
دل ز مهر دیگران برداشتیدر دل ما مهر دیگر کاشتی
در چه افکندی دلم را زان ذقناز جفا مویی فرو نگذاشتی
شمع رخ کردی نهان از آه منآه من باد هوا انگاشتی
طعن خودرایی زدی بر عاشقانعاشقان را همچو خود پنداشتی
خوش شد از جنگ تو وقت من مگرگیرمت در بر به وقت آشتی
نوبت شاهی زدی در ملک حسنز آتش دلها علم افراشتی
جامی آخر کشته تیغش شدیسر در آن کردی که در سر داشتی