گنج

شمارهٔ ۹۲۷

ساقی بیا که به ز خودی عشق و بی خودیدر ده شراب لعل ز جام زبرجدی
می ده به روی شاهد مهوش که این بودسرمایه سعادت و اقبال سرمدی
می چیست جذب عشق که بد را و نیک راسازد تهی ز وسوسه نیکی و بدی
شاهد کدام آن که شهود جمال اوستمقصود منتهی و تمنای مبتدی
در شرع عشق هر چه به جز می ضلالت استخوش آن که شد به شارع میخانه مهتدی
این نکته با فقیه چه گویم که بهره نیستبوجهل را ز مشرب عذب محمدی
بیچاره مدعی کند اظهار علم و فضلنشناخته قبول ز رد، جید از ردی
با روی چین گرفته و پشت دو تا زندگلبانگ گل عذاری و لاف سهی قدی
جامی بسوز دلق تعلق که دوختندبر قد همت تو قبای مجردی