گنج

شمارهٔ ۹۲۵

همچو مه طالع شدی در دیده منزل ساختیخانه دل را ز مهر دیگران پرداختی
برگذشتی فارغ از من نی سلام و نی علیکمی ندانم کردیم نادیده یا نشناختی
در بر سیمین دل چون سنگ بیرون آمدیسنگ در هنگامه سیمینبران انداختی
عمرها دور از بر تو بینوا بودم چو چنگهرگزم روزی به بر نگرفتی و ننواختی
راست بازی بود با آن قد همیشه پیشه اتداو ما آمد چرا چون زلف خود کج باختی
چون رسیدی از دهان تنگش ای شکر به کامگر نه زان لبها خجل گشتی چرا بگداختی
جامی از دل شعله آهت به گردون سرکشیدبر سر بازار رسوایی علم افراختی