شمارهٔ ۹۲۲
ای بر سمن از سنبل تر بسته نقابیدر گردن جان هر خم زلف تو طنابی
تو تاب نظر ناری و من طاقت دیدارای کاش ببندی به رخ خویش نقابی
ای از پس عمری بر ما آمده تا چندخاموش نشینی نه سوالی نه جوابی
ذوقی ندهد عشق اگر جانب عاشقنبود گله ای وز طرف دوست عتابی
خواهم به سر کوی تو ز آب مژه خون خوردتا هست درین شهر نصیبم دمی آبی
گیرم نگشایی نظر مهر به سویمکم زانکه نگاهی بکنی بهر ثوابی
جامی که به تحصیل فنون عمر به سر بردبی حاشیه شوق تو نگذاشت کتابی