شمارهٔ ۹۲۱
زارم از فرقت شیرین دهنی نوش لبیچاره وصل است برانگیز خدایا سببی
جان که در موج غم افتاد جدا زان لب لعلعاقبت خواهدش آن موج رساندن به لبی
چون نیامد ادب بزم وصال از من مستدمبدم می رسد از شحنه شهرم ادبی
ساخت با نغمه غم مرغ دلم زان که نخاستهرگز از بلبل این باغ نوای طربی
سوخت از تاب غمش جان و دلم گرچه طبیبنکند از تن رنجور من احساسی تبی
طلب روز و دعای شبم این کرد اثرکه نه روزی شودم وصل میسر نه شبی
جامی از راه طلب ماند زهی حسرت و دردگر نه مطلوب درآید ز درش بی طلبی