گنج

شمارهٔ ۹۱۱

لذت عشق فرو رفت مرا در رگ و پیعشق می گویم و جان می دهم از لذت وی
ذکر توبه مکن ای شیخ که با باده فروشکرده ام عهد که دیگر نکنم توبه ز می
همت از پیر مغان خواه که از خود برهیجز بدان بدرقه مشکل شود این مرحله طی
یار در جان و دلم در طلبش سرگردانسیر مجنون سوی هر وادی و لیلی در حی
شعله زد آتش ما از دم می ای مطرباین چه دم بود که امروز دمیدی در نی
نکنی رقص که من کوه وقارم ای شیخپیش رندان سبک روح گرانی تا کی
جامی اوصاف می صاف نیارد گفتنگر نه فیضش رسد از باطن خم پی در پی