گنج

شمارهٔ ۹۱۰

گفتمش با لعل جان بخش از مسیحا کم نییگفت دم درکش که تو شایسته این دم نیی
گفتم از دامت رهایی یابد آخر مرغ دلگفت گویا واقف این جعد خم در خم نیی
چند نالم گفتم از دست تو در عالم چو نیگفت رو می نال پندارم تو در عالم نیی
گفتمش می بارد از ابر غمت باران دردگفت چون سبزه ازان باران چرا خرم نیی
گفتمش دل چاک شد پیکان مدار از وی دریغگفت با زخمی چنان درخورد این مرهم نیی
گفتم ار شادم نسازی باری از غم کم مکنگفت اگر انصاف باشد لایق غم هم نیی
گفتم آن راز دهان با محرمان نه در میانگفت رو جامی که تو این راز را محرم نیی