گنج

شمارهٔ ۹۰۱

حسن خویش از روی خوبان آشکارا کرده‌ایپس به چشم عاشقان آن را تماشا کرده‌ای
ز آب و گل عکس جمال خویشتن بنموده‌ایشمع گل رخسار و ماه سرو بالا کرده‌ای
جرعه‌ای از جام عشق خود به خاک افشانده‌ایذوفنون عقل را مجنون و شیدا کرده‌ای
گرچه معشوقی لباس عاشقی پوشیده‌ایآنگه از خود جلوه‌ای بر خود تمنا کرده‌ای
بر رخ از زلف سیه مشکین سلاسل بسته‌ایعالمی را بسته زنجیر سودا کرده‌ای
موکب حسنت نگنجد در زمین و آسماندر حریم سینه حیرانم که چون جا کرده‌ای
می‌کنی جامی گم اندر عشق اسم و رسم خویشآفرین بادا بر این رسمی که پیدا کرده‌ای