گنج

شمارهٔ ۹۰۰

بازم طفیل خیل سگان نام برده ایای من سگ تو گرچه به ناکام برده‌ای
نگشاده دست بهر دعای تو من هنوزبی موجبی چه دست به دشنام برده ای
می ران سمند ناز که در سرکشی گرواز خنگ چرخ و توسن ایام برده ای
خودساز پست قدر رقیبان که نیست کسکآرد فرو خری که تو بر بام برده ای
در لطف تن که هست دو ساعد بر آن گواهدست از سمن بر آن گل اندام برده ای
ره داده ای به باغ جمالت نسیم رااز جعد خویش و جان من آرام برده ای
جامی سپاس لعل لبش گو که عمرهافیض کرم ز رشحه آن جام برده ای