گنج

شمارهٔ ۸۹۹

زان تازه خط سبز که بر لب فزوده‌ایهوش و خرد به تازگی از ما ربوده‌ای
خضر است آن نه خط که ز لعل حیات‌بخشدیگر به آب زندگیش ره نموده‌ای
خط و لبت که خضر و مسیحند هم‌نفسخود هردو را به لطف تکلم ستوده‌ای
گفتند ناسزای تو می‌گفت دی بتیامروز خوشدلم به گمان کآن تو بوده‌ای
هرگه به لطف جانب ما کرده‌ای نظربر روی ما دریچهٔ رحمت گشوده‌ای
شب‌ها چه غم ز محنت بی‌خوابی منتزین سان که خوش به مسند راحت غُنوده‌ای
گفتی بگوی قصه جامی چه حاجت استروزی اگر فسانه مجنون شنوده‌ای