گنج

شمارهٔ ۸۹۶

بی منت کس راست نشد زان قد و بالاجز کار من المنة لله تعالی
بالای سرم شب نه سپهر است و ستارهبا دود دلم رفته شررهاست به بالا
از گریه شد اسرار دلم فاش چو من کیسترسوا شده ای دیده خون از مژه پالا
از نرگس خونریز تو یک غمزه بسنده ستزنهار به خونریزی ما دست میالا
گفتم به لبت کز تو بود اهل طلب راامکان نعم، خنده زنان گفت که لالا
داریم فراغ از غم مستقبل و ماضیخوش می گذرانیم به دیدار تو حالا
جامی ز کساد سخن خویش چه رنجیکم گوی که باشد ز کمی قیمت کالا