شمارهٔ ۸۹۷
عشق جانان نهاد خوان بلاای جگرخوارگان صلاست صلا
گر نگوید جواب بوسه بلیزان بلا شیوه قانعیم به لا
خط بر آیینه رخش زنگی ستکه دل و دیده را ازوست جلا
با خیالش من از میان رفتمصار منی خیاله بدلا
حیرت عشق راه عقلم زدارشدونی معاشرالعقلا
چاره کار من که داند ساختجز خدا عز شانه و علا
فضل جامی بس این قدر که کندخوشه چینی ز خرمن فضلا