شمارهٔ ۸۹۵
اشکی که تو را بر گل رخسار دویدهباران بهار است که بر لاله چکیده
تا اشک رسیده ست به روی تو چه گویمکز رشک به روی من مسکین چه رسیده
اشک است به روی تو نه عکسی ست ز اشکمکش دیده در آیینه رخسار تو دیده
از چشم و رخت اشک به هر جا که فتادهگلبرگ تر و لاله سیراب دمیده
اشک تو میان مژه درهاست که مردماز بهر بناگوش تو در رشته کشیده
در سفت به وصف گهر اشک تو جامیزینسان سخن پاک و روان کس نشنیده