شمارهٔ ۸۸۳
ساقیا صاف می عیش به خودکامان دهدردی درد به خون جگر آشامان ده
هر که دردی نکشد گرچه سر خاصان استبکش افسار و سرش در گله عامان ده
مشرب دردکشی نیست نکونامان رامطربا خیز و صلا در صف بدنامان ده
زاهدان ز آتش ما سوختگان محرومندشرری یا رب ازین شعله به آن خامان ده
چون ز شوق تو کشم سر به گریبان عدمبهر عطر کفنم گردی ازان دامان ده
نیست بی مقدم تو کار مرا سامانیقدمی رنجه کن و کار مرا سامان ده
جامی ایام گل از صومعه سوی چمن آیخرقه زهد به تاراج گل اندامان ده