گنج

شمارهٔ ۸۸۴

ای غمت هر لحظه جان ناتوانی سوختهبرق عشقت خانه بی خانمانی سوخته
این چنین کز هر درونی سوز عشقت شعله زدعاقبت بینم ازین آتش جهانی سوخته
تربت ما را علم هم ز آتش دل به چو مابا درون آتشین رفتیم و جانی سوخته
قصه سوز دل پروانه را از شمع پرسشرح آن آتش ندارد جز زبانی سوخته
سوخت جامی ز آتش عشق آن چنان کز وی نماندجز کفی خاکستر و چند استخوانی سوخته