شمارهٔ ۸۵۰
رسید از ره آن شاه خوبان پیادهقبا چست کرده کله کج نهاده
پی قتل عشاق ز ابرو و غمزهکمانی کشیده خدنگی گشاده
ز روی زمین چون قدم برگرفتهجهانی به خدمت زمین بوسه داده
سرشکم که هرگز ستادن نداندچو با خاک پایش رسیده ستاده
پری و آدمی قاصرند از جمالشهمانا که از ماه و خورشید زاده
سگ آستان نیازم که دارمبه گردن ز طوق وفایش قلاده
مزن بهر بیگانگان فال عشقشکه این قرعه بر نام جامی فتاده