شمارهٔ ۸۴۹
ای خطت نقشی ز نو انگیختهمشک تر پیرامن گل ریخته
با خیال لعل رنگ آمیز توآب چشم ما به خون آمیخته
دارم از زلف تو صد پاره دلیهر یک از مویی دگر آویخته
آهوان دیده فریب چشم توهر کدام از گوشه ای بگریخته
چشم من هر شب به جست و جوی دلخاک کویت را به مژگان بیخته
تا سر زلف تو از کف داده امرشته جان از تنم بگسیخته
جامی از وصف میانت قاصر استگرچه هر دم صد خیال انگیخته