شمارهٔ ۸۳۱
ای جاودان به صورت اعیان برآمدهگاهی نموده ظاهر و گه مظهر آمده
از روی ذات طاهر و مظهر یکی ست لیکدر حکم عقل این دگر آن دیگر آمده
بی صورت است عشق ولی عشق صورتشغالب شده به کسوت صورت درآمده
معروف عارفان ست به هر صورتی که هستدر چشم منکران چه غم از منکر آمده
در موطن ظهور و بطون نیست غیر اوهر چند کز ظهور و بطون برتر آمده
گاهش کشیده جاذبه عاشقی عنانبا داغ عاشقان بلاپرور آمده
گاهش گرفته جلوه معشوقی آستینبر شکل دلبران پری پیکر آمده
یکجا نشسته بر سر صدر جلال و جاهوز جمله سروران جهان بر سر آمده
یکجا فکنده خرقه فقر و فنا به دوشمحتاج وار حلقه زنان بر در آمده
هر جا پی نظاره ستاده ست منتظرمنظور هم خود است که بر منظر آمده
بنموده روی بهر تماشای عاشقانوانگه گشاده چشم و تماشاگر آمده
همراه وحی گشته و روح القدس شدهپیغام خود رسانده و پیغمبر آمده
بحری ست متفق که ز اوصالف مختلفباران و قطره و صدف و گوهر آمده
بیرون ز عشق و عاشق و معشوق هیچ نیستاین هر دو اسم مشتق و آن مصدر آمده
مشتق چو نیک درنگری عین مصدر استکاندر صفات ظاهر خود مضمر آمده
نشکفته است جز گل وحدت به باغ عشقهر چند گاهی اصفر و گه احمر آمده
جامی ندید رنگی ازان گل عجب مدارکز غم کبود جامه چو نیلوفر آمده