گنج

شمارهٔ ۸۳۰

خوی که تو را ز تاب می ریخته از جبین فروموج بلاست آمده بر سر عقل و دین فرو
عارض توست در عرق یا ز لطافت هواقطره شبنم آمده بر رخ یاسمین فرو
سبزه خط عنبرین گرد لبت برآمدهیا صف مور را شده پای در انگبین فرو
جلوه گه جمال خود منظر دیده ساز اگردر دل تنگ نایدت خاطر نازنین فرو
داشت در آن چَهِ ذقن دل ز جهان فراغتیکاش نمی گذاشتی گیسوی عنبرین فرو
گرد ز زلف کرده ای پاک به طرف آستیندست فشان که ریزدت مشک ز آستین فرو
جامی خسته دل ز غم خاک چه سان کند به سرکز مژه اش گرفت خون روی همه زمین فرو