گنج

شمارهٔ ۸۲۷

دو نرگس تو که مستند و ناتوان هر دوشدند آفت عقل و بلای جان هر دو
میان ما و تو جز جان و تن حجاب نبودبیا که هجر تو برداشت از میان هر دو
چنان دو دیده غیورند بر رخت که کنندنظر به روی تو از یکدگر نهان هر دو
قران قوس قزح با هلال بس عجب استخدای را بنما طاق ابروان هر دو
شکار پیشه دو ترکند خفته چشمانتنهاده بر سر بالین خود کمان هر دو
ازان میان و دهان قاصرند وهم و خرداگر چه خرده شناسند و رازدان هر دو
ز کار دنیی و عقبی مپرس جامی راکه کرد در سر کار تو این و آن هر دو