گنج

شمارهٔ ۸۲

چند ای معلم هر روز تا شبباشد غزالم محبوس مکتب
شد فرش دیبا از سبزه صحراارسله معنا یرتع و یلعب
تعلیم و آداب او را چه حاجتاو خود ز آغاز آمد مؤدب
هر جا خرامد بهر دعایشخیزد ز جانها فریاد یارب
در دور لعلش منع از شرابمای خواجه دور است از لطف مشرب
دی ترک عشقش مذهب گرفتمچون دیدم آن رخ گشتم ز مذهب
جامی ازان لب همچون صراحیدارد درونی از خون لبالب