گنج

شمارهٔ ۸۳

تا نمودی لب و چه غبغبدل من در چه است و جان بر لب
شب من روز کن ز طلعت خویشای شده روز من ز زلف تو شب
پیش تو آفتاب ناپیداستروز روشن نهان بود کوکب
رنجه شد خاطرت ز یارب منمن دلخسته چون کنم یارب
پیش لعل تو بر لب جاملب نهم بین کمال حسن طلب
فال نیکو گرفت هر که بدیدهمچو مصحف رخ تو در مکتب
کلک جامی کشید خوان سخنزد صریرش صلای من یرغب