شمارهٔ ۸۱
به مه من که رساند که من دلشده هر شبز غم هجر رسانم به فلک ناله یارب
نتوان بوسه زد آن لب کنم اما هوس آنکه ببوسم لب جامی که رسد گاه به آن لب
سر من گرچه نشاید که به فتراک ببندیچه شود گر بگذاری که نهم بر سم مرکب
چو مرا مذهب و ملت همه شد در سر و کارتچه زنم لاف ز ملت چه کنم دعوی مذهب
سخن ظلم تو گفتن بر سلطان که تواندکه در آن حضرت عالی چو تو کس نیست مقرب
نه اگر داشت معلم هوس کشتن خلقیبه تو این ناز و کرشمه ز چه آموخت به مکتب
نشود مهر تو از دل به جفاهای پیاپینرود سوز تو از جان به دعاهای مجرب
تب هجران تو یارب چه جگرسوز تبی شدکه طبیب ار تو نباشی نبرد جان کس ازین تب
به شراب ار نفروشم سر و دستار چو جامینکنم در صف رندان پس ازین دعوی مشرب