شمارهٔ ۸۱۹
حبذا پیر مغان کز فیض جام پاک اوخاک را باشد نصیب ای جان پاکان خاک او
گرچه رخش همتش جولان برون زین عرصه داشتخویش را بستم به صد سالوس بر فتراک او
باغبان روضه قدر باده گر بشناختیبر کنار چشمه کوثر نشاندی تاک او
رفتم آن خاک در از مژگان پی تسکین شوقآتش من تیزتر گشت از خس و خاشاک او
با خرد راز دهانش را چه آرم در میانقاصر است از فهم این سر نهان ادراک او
چند لاف چستی و چالاکی ای سرو چمننیست چست این جامه جز بر قامت چالاک او
دامن جامی ز دست عشق صد جا چاک شدمی ندارد عشق دست از دامن صد چاک او