گنج

شمارهٔ ۸۱۸

یارب از جانم ببر مهر مه رخسار اویا به هر یک چند روزی کن مرا دیدار او
سوخت جانم از سموم هجر کو آن دولتمتا بیاسایم دمی در سایه دیوار او
ره چه پیمایم به کوی زهد چون خواهد زدنبار دیگر راه من لطف قد و رفتار او
شد سرم در ره شکاف از زخم نعل توسنشمرهم آن چیست سم مرکب رهوار او
عاشق مهجور را بر رخ روان آن اشک نیستمی رود خونابه ای از سینه افگار او
کوهکن را صوت جان افزای مطرب گو مباشکارغنون ساز است کوه از ناله های زار او
کار جامی در هم از انکار اهل درد شدناصحا بر خویش رحمی کن مکن انکار او