گنج

شمارهٔ ۸۲۰

مرغ جان کردی هوای دانه های خال اوگر نبستی رشته لاغر تن من بال او
گر به قصد جان فرستد قاصد آن مقصود دلدل کند فرسنگها جان بر کف استقبال او
بس که بر دل خامه بار غم نهاد از شرح هجرشد خمیده همچو نون در نامه لام و دال او
خون کنم دل را و مالم در رکاب او ز چشمتا چو پای اندر رکاب آرد شود پامال او
رویش ار بیند فرشته گر کشد صد بی گناهیک گنه ننویسد اندر نامه اعمال او
صوفی دل حالها کرده ست دوش از ذکر دوستسینه ام چون خرقه چاک اینک گواه حال او
وصل جویان جامی و طعن رقیبان از قفادر به در درویش و غوغای سگان دنبال او