شمارهٔ ۸۱۳
من برنخواهم داشت دل از مهر یاری همچو توآخر چرا شوید کسی دست از نگاری همچو تو
زینسان که تو ای نازنین جولان کنی از پشت زینناید به میدان بعد ازین چابک سواری همچو تو
گفتی برو در کنج غم بنشین صبوری پیشه کنآخر صبوری چون توان بی غم گذاری همچو تو
در سینه گر خارم خلد یا خارخارم در جگرحاشا که دل دیگر کنم با گل عذاری همچو تو
دل کی دهد گرد گل و گلزار گشتن هر که راگردد درون جای و دل باغ و بهاری همچو تو
صد ره کشم خاک رهش در دیده ای باد صباروزی به کویش گر مرا افتد گذاری همچو تو
آوازه آن خوبرو چون رفت جامی هر طرفآواره خواهد شد بسی از هر دیاری همچو تو