شمارهٔ ۸۱۲
زهی چشم جهان بین روشن از توبه چشم ما جهان چون گلشن از تو
مکن گو خانه ام روشن مه پرکه پر ماه است بام و روزن از تو
ز بس در دلیری استاد گشتیبتان گیرند تعلیم این فن از تو
لبت گر جان ستان بودی چو غمزهنبردی جان سلامت یک تن از تو
بدرد جیب تا دامن گر افتدجدا همچون قبا پیراهن تو
زند گل لاف با پیراهنت لیکندارد بویی آن تردامن از تو
مگو هر دم چه خواهی جامی از منکه غیر از تو نمی خواهم من از تو