شمارهٔ ۸۱۱
تو آن مهی که برد خجلت آفتاب از توتو آن گلی که شود غنچه در نقاب از تو
دلم که عشق بر او صد در بلا بگشادرخ امید نتابد به هیچ باب از تو
همیشه عادت شاهان بود عمارت ملکچه حکمت است که شد ملک دل خراب از تو
عنان صبر شد از کف درین هوس که گهیرسم به دولت پابوس چون رکاب از تو
مکن شتاب به رفتن که می رود جانماگر چه عمری و نبود عجب شتاب از تو
به هر سلام مکن رنجه در جواب آن لبکه صد سلام مرا بس یکی جواب از تو
چو قتل جامی مسکین ثواب می دانیچنان مکن که شود فوت این ثواب از تو