شمارهٔ ۸۰۵
روی برتابی ز من هرگه که بینم سوی توحیف می داری که افتد چشم من بر روی تو
گفتیم خواهی ازین پس ترک خوی بد گرفتاین مگو با من که من نیکو شناسم خوی تو
دل چو طوماری ست در هر پیچ او صد حرف شوقخواهمش از رشته جان بست بر بازوی تو
زیر پا افتاده دلهای بتان سنگدلباشد از ریگ بیابان بیشتر در کوی تو
جان چه آرم در مقابل چون تو بگشایی میاننیست نقد هر دو عالم قیمت یک موی تو
همچو ماه نو کند از شرم تو پهلو تهیگر فتد خورشید تابان فی المثل پهلوی تو
قد جامی گفته ای خم چون هلال از بهر چیستگر بگویم راست از میل خم ابروی تو