گنج

شمارهٔ ۸۰۴

شاه خوبانی و ترکان خطا هندوی توسرکشان را طوق گردن حلقه گیسوی تو
تا تو رفتی آفتاب از زر همی تابد طنابتا زند این خیمه فیروزه در اردوی تو
مدعی گیرم که چون آیینه رویین تن شودکی تواند کایستد یک لحظه رو در روی تو
مه که بر شکل کمان زر برآید گاه گاهمیل آن دارد که خود را جا کند پهلوی تو
پر دعا دارم دلی تعویذوار آن دست کوکز رگ جان بندم این تعویذ بر بازوی تو
قتل عاشق را چه بر ساعد نهی رنج کمانیک کرشمه بس بود از گوشه ابروی تو
بنده جامی پای تا سر شوق شد بادا قبولنامه شوقی که آرد باد ناگه سوی تو